برف باریده و لاله دمیده

روزگار عجیبی را می‌گذرانیم. آدم مدام وقاحت می‌بیند و نمی‌تواند تلافی کند. توی تلویزیون، کوچه، خیابان، اتوبوس، … . همه جا پر شده از وقاحت و نمی‌توانی مقابلش بایستی و مجبوری توی خلوت هی خودت را بخوری، هی مغزت را بجوی، هی دندان به دندان بخایی.

مرور یک خاطره

مدارهای مخابراتی فینیتو

زمان می‌تواند حس‌های شما نسبت به چیزی را 180 درجه تغییر دهد؛ همان‌طور که ذائقه بعد از گذر زمان تغییر می‌کند. مثل کسی که تا چند سال پیش از بوی سیر عق می‌زده و حالا فقط با بوی سیر اشتها پیدا می‌کند. پس ممکن است زمانی از بردن اسمی وحشت و نفرت داشته باشید اما چند سال بعد، از یادآوری‌اش احساس قدرت و پیروزی کنید.

گذر زمان یا ورود به دنیایی دیگر؟

عزیز منصور نیامد

باور کنید هیچ چیز در دنیا شما را آنقدر نمی‌رنجاند که رد شدن یا به سرانجام نرسیدن مهر و محبت. چیزی شبیه به دل شکستن، اما دل شکستنی که صبر ناچاری به همراه دارد و اساسا باعث پرورش و صیقل خوردن روح می‌شود.

بگذارید همه چیز را با داستان عزیز منصور شفاف کنم

اپیدمی آدم‌های دو رو

مدتیه نسبت به معاشرت با آدم‌ها خیلی سختگیر شدم. البته سختگیری نسبت به خودم و در میزان سازش باهاشون، نه در انتخاب کردنشون، چون اگه به خودم باشه به مرحله انتخاب هم نمیرسه و ترجیح میدم یه غارنشین دور از آدم باشم تا یه آدم ماشینی که مجبوره برای گذران زندگی و مخارج یومیه، با یه کارفرمایی که تو این مملکت بناش رو گذاشته به بیگاری کشیدن از کارمند و کارگر، به توافق برسه و بره سرکار.

این بار هستی که بر دوش من است!

مکالمه با مادر طبیعت

عجیبا غریبا! آمده بودم از تجربه سفرم بنویسم. همانکه به طبیعت رفته بودم و صدای مادر طبیعت را در ذهنم شنیده بودم و صحبت‌ها کرده بودیم. همان صحبتی که آخرش رسیده بود به اینکه از سوشال مدیا متنفرم و همان تناقض همیشگی کار و علاقه! و برسم به این سوال که کسی را بهتر از آنکه از او متنفرید، می‌شناسید؟ که دیدم نوشته قبلی دقیقا همین مضمون است! لذا باید بگویم محییً مَحیا!

اصل صحبت با مادر طبیعت

«اگر قرار بود» و مرگ!

با خودم هستم. با آن مغز فلجی که به وقت نوشتن، اولین جمله‌ای که واردش می‌شود همین است. اگر قرار بود… احتمالا بنا دارد خودش را بگذارد جای هر احدالناسی که دلش خواست و مثلا از جانب او، زندگی را متصور شود و بعد شروع کند به نوشتن از زبان و حال او.

یادداشتی از یک مغز فلج

از مطب هم می‌شود معراج رفت

دیروز از ساعت 5 و نیم عصر تا 9 ونیم شب، در مطب دندان‌پزشکی منتظر بودم تا نوبتم شود. 4 ساعت از بهترین ساعات روز، بعد از ساعت کاری و تنها وقتِ فراغتم را صرف نشستن در مطب دکتر کردم. شکایتی نداشتم چون حق با منشی بود. منشی‌ای که صلاح دیده تنبیهِ مراجعی که به‌جای ساعت 4 ونیم 5 و نیم رسیده، منتظر ماندن تا آخر وقت باشد. حتی اگر مابین مریض‌ها، دو سه نفر را بدون نوبت و از سر رفاقت رد کند داخل…

ادامه داستان در مطب دندان‌پزشکی

یا رب این «نودولتان» را با خر خودشان نشان

هر چند روز یکبار، دچار خمودگی و ناامیدی شغلی می‌شوم. از این جهت که حس می‌کنم کارم بیهوده است، اثرگذار نیستم و از جبر جغرافیایی، پولی هم عایدم نمی‌شود. یعنی اگر ایران نبودم، احتمالا فقط دو مورد اول آزارم میداد، آن هم اگر در شرکت‌های آبدوغ خیاری کار می‌کردم. اما اینجا ایران است و همینکه این احساس هر “چند” روز یکبار سراغم می‌آید، باید کیبورد را گاز بزنم!

ادامه

مادر پیاله‌ها

من به نسبت سن‌م شرکت‌های زیادی کار کردم. محیط‌های مختلف، بیزنس پلن‌های جدا، آدم‌های جورواجور و حتی طعم چای‌های متفاوت.

یهو ساعت ۴ و نیم صبح، وقتی داشتم به رفتارهای آدم‌هایی که هفته پیش دیدم فکر می‌کردم، به ذهنم رسید که چرا درموردش نمی‌نویسم! مثلا گاهی رفتارها رو از نگاه خودم تحلیل کنم و برداشت ذهنی‌م رو بگم. البته دلیل زیاد داره، ادامه رو بخون!

ادامه!