روزگار عجیبی را میگذرانیم. آدم مدام وقاحت میبیند و نمیتواند تلافی کند. توی تلویزیون، کوچه، خیابان، اتوبوس، … . همه جا پر شده از وقاحت و نمیتوانی مقابلش بایستی و مجبوری توی خلوت هی خودت را بخوری، هی مغزت را بجوی، هی دندان به دندان بخایی.
کدام روزی بود نمیدانم، اینترنت قطع، پیامک قطع، آثار سوختگی در جای جای شهر پیدا و ما جمع کوچکی هستیم که در مینیبوس کوچکی نشستهایم و هرکدام به این فکر میکنیم که شب گذشته، چه بر شهر و مردمش گذشته.
یکی سر حرف را باز میکند و میگوید این سوختگیها کار ایرانیها نیست. کار گروههای تروریستی خارجی است که خودشان را قاطی معترضین میکنند. یکی همانجا برمیگردد میپرسد: پس کسی که به آنها شلیک میکند کجایی است؟
همانجا یک نفر فاش میکند دیشب در اعتراضات میدان مادر مشهد بوده و جلوی چشمهای خودش، مقابل کلانتری قاسمآباد، به سر جوانی شلیک کردهاند و با سر ترکیده افتاده روی زمین. چیزی دیده بود که از وحشتش آرام نداشت و توانست در خفقانی که هر کس میترسد نکند نفر کناریاش آدمفروش باشد، برملا کند.
زنِ معتقد به گروههای تروریستی که از شدت سرما شالش را دور سرش پیچیده بود که نکند سینوسهایش بچایند و شبیه پیشوایانش شده بود، باز گفت: آن کسی که شلیک میکند هم ایرانی نیست. گاهی تروریستها خودشان به خودشان شلیک میکنند. بیچاره مغز تروریست را به قدر مغز خودش دیده بود و قدرت تحلیل احتمالات را نداشت.
همین موقع زنی دیگر سوار شد با ساکی بزرگ و همینکه نشست، عرض افاضات کرد که وای داخل اتوبوس بحث نکنید من سرم درد میکند و راننده تا شب شیفت است و اذیت میشود. انگار راننده لال است و بقیه دارند درمورد موضوعات شخصیشان مثل دعوا با خواهر شوهر حرف میزنند؛ که قطعا اگر آن بود، خودش مجلس گرمکن میشد.
کسی که صحنه گلوله خوردن را دیده بود گفت: من چنین صحنهای در شهر دیدهام و شوک شدهام و نمیتوانم که حرف نزنم. انگار که این جماعت قدرت درک شرایط دارند! زنک با آن چهره کریه که برای تردد در شهر باید روانداز بیاندازد تا نماز وحشت بر کسی واجب نشود، آمده درمورد وجود بحثی به این مهمی شکایت میکند. حقا که میمون هر چه زشتتر، ادایش بیشتر. این آدم اگر مغزی توی سرش داشت و میدانست باید درمورد چه بحث بکند و درمورد چه نه، وضعش این نمیشد که با چنان باری و در آن سن و سال سوار اتوبوس بشود. آدم گاهی شک میکند نکند اینها وضعشان خوب است و حالا دارند نقش مردم عادیای را بازی میکنند که از بدبختیشان رضایت دارند.
اینها چنان سر در برف فرو بردهاند که روزی برف از خون جوانان خودشان رنگین خواهد شد. این رسم این سالهاست که خاک، خون جوان میطلبد. به هر بازه تاریخی که بنگری، حادثهای رخ داده که خون جوانانی ریخته شده و پس از آن برف و باران باریده و لاله دمیده…